ورود به دنیای ناشناخته
آرتمیس، دختری ۱۶ ساله با ذهنی کنجکاو و عاشق فیزیک، در راه برگشت از مدرسه بود که ناگهان اتفاق عجیبی افتاد. نور مرموز و خیرهکنندهای او را دربر گرفت؛ آنقدر شدید که چشمهایش را نمیتوانست باز نگه دارد.
وقتی آرتمیس دوباره به خودش آمد، دیگر خبری از خیابانهای آشنا و صدای ماشینها نبود... انگار به دنیای دیگری پرت شده بود! گیج و حیران اطراف را نگاه میکرد که ناگهان با صحنهای باورنکردنی روبهرو شد: یک گربهی سیاه و سفید با چشمانی درخشان، درست مقابلش ایستاده بود و صحبت میکرد!
گربه با لحن آرام و عجیبی گفت: «من گربهی شرودینگرم؛ هم زندهام، هم مرده! تو الآن در دنیای کوانتومی هستی... جایی که هیچچیز اونطوری نیست که به نظر میرسه.»
آرتمیس که هنوز شوکه بود، بهزحمت پرسید: «من کجام؟ چرا اینجام؟»
گربه لبخندی مرموز زد و گفت: «این دنیا با قوانین خودش کار میکنه. قانونهایی که با چیزی که تو میشناسی خیلی فرق دارن. اگه میخوای راه برگشت رو پیدا کنی، باید اونها رو یاد بگیری. نگران نباش، من کنارت هستم و با هم به رازهای پنهان این جهان عجیب سرک میکشیم.»
و ماجراجویی آرتمیس در دنیای کوانتومی آغاز میشود...
"سلام آرتمیس! من گربه شرودینگر هستم."
"آرتمیس در اینجا قوانین دنیای تو کار نمیکنه بیا تا اسرار دنیای کوانتوم رو بهت یاد بدم !"