مقدمه
در زبان ایتالیایی، پسوند-ino تقریباً نقشی مشابه «ـَک» در فارسی دارد و برای اشاره به کوچک بودن به کار میرود. از همین رو، واژه Neutrino را میتوان تقریباً «خنثیِ کوچک» معنا کرد؛ نامی که انریکو فرمی در دهه ۱۹۳۰ برای این ذره به کار برد تا آن را از نوترون متمایز کند.
نوترینوها ذراتی بسیار سبک و بدون بار الکتریکیاند؛ بنابراین نیروی الکترومغناطیسی، که عامل بخش بزرگی از برهمکنشهای معمول میان ماده و تابش است، کاری با آنها ندارد. نوترینوها عمدتاً از طریق یکی دیگر از چهار برهمکنش بنیادی طبیعت با ماده ارتباط برقرار میکنند: برهمکنش ضعیف.همانطور که از نامش پیداست، احتمال برهمکنش نوترینو با ذرات ماده بسیار اندک است؛ آنقدر اندک که حجم عظیمی از ماده نیز برای بسیاری از نوترینوها تقریباً شفاف به نظر میرسد. همین حالا که این نوشته را میخوانید، تعداد بسیار زیادی نوترینو، عمدتاً از خورشید، از میان اجسام پیرامون ما عبور میکنند؛ بیآنکه در بیشتر موارد برهمکنشی رخ دهد که بتوان اثر آن را اندازه گرفت یا آشکار کرد.
پس پرسش عجیبی پیش میآید!
چرا باید این همه هزینه و انرژی صرف شکار ذرهای کنیم که ظاهراً تمام هنرش این است که با هیچچیز کاری نداشته باشد؟
پاسخ دقیقاً در همان ویژگیای نهفته است که آشکارسازی نوترینو را تا این اندازه دشوار میکند. تقریباً تمام آنچه تاکنون از جهان مشاهده کردهایم، به کمک یک پیامرسان اصلی به دست ما رسیده است: فوتون. اگر بخواهیم تنها برای ساختن یک تصویر ذهنی عددی به آن بدهیم، میتوان گفت چیزی در حدود ۹۹ درصد نجوم رصدی ما بر دریافت و تحلیل فوتونها بنا شده است.
جهانی که تاکنون دیدهایم، تا حد زیادی جهانی است که فوتونها برای ما روایت کردهاند. وقتی با چشم به آسمان نگاه میکنیم، فوتون دریافت میکنیم؛ تلسکوپهای رادیویی نیز فوتون آشکار میکنند و تلسکوپهای مختلف همگی در نهایت بخشهای مختلف طیف الکترومغناطیسی را مشاهده میکنند. گویی تمام عمر شهری عظیم را تنها از پنجرههای روشن آن تماشا کردهایم؛ اطلاعات فراوانی از آن به دست آوردهایم، اما فقط از جاهایی که نورشان توانسته خود را به ما برساند. جالب است بدانید که مشکل دقیقاً از همینجا آغاز میشود. در کیهان محیطهایی وجود دارند که فوتونها بهسادگی نمیتوانند از آنها فرار کنند. در نواحی بسیار چگال و پرانرژی، ماده میتواند در برابر تابش الکترومغناطیسی کدر باشد. فوتون، با وجود آنکه خود فاقد بار الکتریکی است، حامل برهمکنش الکترومغناطیسی است و از همین رو میتواند بهراحتی با ذرات باردار ماده، بهویژه الکترونها، برهمکنش کند؛ ممکن است جذب یا پراکنده شود و یا در طی این برهمکنشها انرژی و جهت حرکتش تغییر کند. در نتیجه، فوتونی که سرانجام از چنین محیطی خارج میشود، ممکن است دیگر اطلاعات دستنخوردهای از محل و شرایط اولیهای که در آن تولید شده است با خود حمل نکند.
اما نوترینو چنین محدودیتی ندارد. نوترینو نهتنها فاقد بار الکتریکی است، بلکه در برهمکنش الکترومغناطیسی نیز شرکت نمیکند و عمدتاً از طریق برهمکنش ضعیف با ماده ارتباط دارد. همان ویژگیای که شکار آن را تا این اندازه دشوار میکند، اینجا به بزرگترین مزیتش تبدیل میشود: اطلاعاتی که نوترینو از محل تولدش با خود حمل میکند، میتواند تا حد زیادی دستنخورده باقی بماند.
به همین دلیل، نوترینوهای متولدشده در دل محیطهای بسیار چگال و پرانرژی کیهان میتوانند پس از سفری میلیونها یا حتی میلیاردها ساله به زمین برسند. از سوی دیگر، چون نوترینو بار الکتریکی ندارد، میدانهای مغناطیسی کیهانی نیز مسیر حرکت آن را منحرف نمیکنند؛ بنابراین جهت ورود یک نوترینوی پرانرژی میتواند سرنخی از موقعیت منبع کیهانی آن در آسمان به ما بدهد.
نوترینو از این منظر نامهای از اعماق تاریک کیهان است؛ پیامی که از مناطقی به ما میرسد که دسترسی مستقیم به اطلاعات آنها دشوار است. از این رو، آشکارسازی نوترینوهای کیهانی صرفاً ساخت نوع دیگری از تلسکوپ نیست، بلکه گشودن پنجرهای تازه به جهان و راهی برای مشاهده بخشهایی از کیهان است که تاکنون اطلاعات بسیار محدودی از آنها در اختیار داشتهایم.
شکار یک ذره تقریباً شکارناشدنی
داستان نوترینو در سال ۱۹۳۰ آغاز شد. ولفگانگ پائولی هنگام بررسی واپاشی بتا با معمایی روبهرو بود: به نظر میرسید بخشی از انرژی در این فرایند ناپدید میشود. برای حفظ قانون بقای انرژی، او پیشنهاد کرد ذرهای ناشناخته، بسیار سبک و بدون بار همراه با الکترون از هسته خارج میشود و انرژی گمشده را با خود میبرد.
ایده آنقدر جسورانه بود که خود پائولی نیز نگران بود ذرهای با چنین ویژگیهایی شاید هرگز قابل آشکارسازی نباشد!
حدود یک ربع قرن طول کشید تا فردریک راینز و کلاید کوان سرانجام آن را شکار کنند. آنها در نخستین طرحهای خود حتی به این فکر کردند که آشکارساز را در نزدیکی یک انفجار هستهای قرار دهند؛ زیرا برای یافتن ذرهای که احتمال برهمکنش آن با ماده تا این اندازه کم است، به منبعی فوقالعاده شدید نیاز داشتند. این ایده در نهایت کنار گذاشته شد و راه عملیتری جای آن را گرفت: استفاده از جریان عظیم پادنوترینوهای تولیدشده در یک راکتور هستهای. سرانجام در سال ۱۹۵۶، وجود این ذره بهطور تجربی آشکار شد.
اما آشکارسازی نوترینو یک چیز بود و ساختن تلسکوپی برای دیدن نوترینوهای کیهانی چیزی کاملاً متفاوت!
برای این کار به آشکارسازی با ابعادی باورنکردنی نیاز بود. وقتی احتمال برهمکنش یک ذره با ماده بسیار کم باشد، یکی از معدود راههای افزایش شانس آشکارسازی آن این است که حجم بسیار بزرگی از ماده را زیر نظر بگیریم. اما ساخت مخزنی مصنوعی در ابعاد صدها میلیون یا حتی میلیاردها تن عملاً ممکن نیست. راهحل این بود که بهجای ساختن تمام آشکارساز، از محیطهای عظیمی که طبیعت از پیش در اختیار ما گذاشته است استفاده کنیم: آب اقیانوسها و یخهای عمیق قطبی.
آب و یخ در این تلسکوپها دو نقش اساسی دارند. نخست حجم عظیم آنها، ماده کافی فراهم میکند تا از میان تعداد بیشمار نوترینوهای عبوری، سرانجام تعداد اندکی با ذرات موجود در آن برهمکنش کنند. اما خود نوترینو دیده نمیشود. در یک برهمکنش مناسب، ذرات باردار پرانرژی تولید میشوند که با سرعت بسیار زیاد در آب یا یخ حرکت میکنند و تابشی بسیار کوتاه و کمنور به نام نور چرنکوف ایجاد میکنند. نقش دوم آب و یخ همینجا آشکار میشود: این محیطها میتوانند به اندازه کافی شفاف باشند تا نور چرنکوف در آنها منتشر شود و حسگرهای نوری آن را ثبت کنند. دانشمندان با اندازهگیری زمان رسیدن و شدت این نور در هزاران حسگر، میتوانند مسیر و انرژی ذره باردار و از روی آن، ویژگیهای نوترینوی اولیه را بازسازی کنند.
یکی از نخستین تلاشهای بزرگ برای عملیکردن این ایده، پروژه DUMAND بود. قرار بود مجموعهای از آشکارسازهای نوری در اعماق اقیانوس نزدیک هاوایی نصب شوند و به این ترتیب، حجم عظیمی از آب دریا به بخشی از یک آشکارساز نوترینو تبدیل شود. پروژه سالها ادامه پیدا کرد و میلیونها دلار هزینه داشت، اما دشواریهای فنی آن برای فناوری آن دوران بیش از حد بزرگ بود و سرانجام در سال ۱۹۹۵ لغو شد. با این حال، DUMAND شکستی بیحاصل نبود؛ بسیاری از ایدهها و تجربههای حاصل از آن راه را برای نسلهای بعدی تلسکوپهای نوترینویی هموار کردند: بهجای ساختن آشکارساز، طبیعت را به آشکارساز تبدیل کنیم!
اینجا بود که ایدهای جسورانهتر شکل گرفت:
فرانسیس هالزن و همکارانش به یخهای قطب جنوب نگاه کردند!
در آزمایش AMANDA، که پیشدرآمدی برای ساخت یک رصدخانه نوترینویی بزرگتر بود، حسگرهای نوری در اعماق یخ جنوبگان قرار گرفتند. نخستین تلاشها نشان دادند که همه لایههای یخ برای این کار مناسب نیستند؛ در اعماق کمتر، حبابهای هوای محبوس در یخ نور را بهشدت پراکنده میکردند و بازسازی مسیر ذرات را دشوار میساختند. اما در اعماق بیشتر، یخ بسیار شفافتر بود و نور میتوانست مسیر طولانیتری را طی کند. همین تجربه نشان داد که اعماق یخ جنوبگان میتواند میزبان آشکارسازی بسیار بزرگتر باشد؛ ایدهای که سرانجام به IceCube رسید.
IceCube در واقع یک رصدخانه نوترینویی عظیم در قطب جنوب است. برخلاف تلسکوپهای معمولی، نه آینه بزرگی دارد و نه عدسیای که رو به آسمان باشد. بخش اصلی آن در عمق یخ مدفون شده است: شبکهای سهبعدی از هزاران حسگر نوری که تقریباً یک کیلومتر مکعب از یخ طبیعی قطب جنوبرا زیر نظر دارند. در مجموع، ۵۱۶۰ حسگر نوری دیجیتال روی ۸۶ رشته عمودی، در عمق تقریبی ۱۴۵۰ تا ۲۴۵۰ متری قرار گرفتهاند. به این ترتیب، بهجای ساخت مخزنی مصنوعی با ابعاد یک کیلومتر مکعب، خود یخ قطب جنوب به بخش اصلی آشکارساز تبدیل شده است.
اما IceCube خود نوترینو را مستقیماً نمیبیند. اگر یکی از نوترینوها در رویدادی نادر با ماده موجود در یخ برهمکنش کند، ذرات باردار پرانرژی تولید میشوند. این ذرات میتوانند هنگام حرکت در یخ، تابشی بسیار کوتاه و کمنور به نام نور چرنکوف ایجاد کنند. حسگرهای IceCube همین نور را ثبت میکنند. اختلاف زمان رسیدن نور به حسگرهای مختلف و مقدار نوری که هرکدام دریافت کردهاند، به دانشمندان اجازه میدهد مسیر حرکت و انرژی ذرات حاصل را بازسازی کنند و از روی آنها درباره انرژی و جهت نوترینوی اولیه اطلاعات به دست آورند.
و سرانجام اتفاقی افتاد که دههها انتظارش را میکشیدند. در سال ۲۰۱۳، همکاری علمی IceCube از مشاهده ۲۸ رویداد بسیار پرانرژی خبر داد. ویژگیهای این رویدادها با آنچه تنها از نوترینوها و میونهای تولیدشده در جو زمین انتظار میرفت سازگار نبود و شواهد محکمی از وجود یک جمعیت نوترینویی با منشأ فرازمینی فراهم کرد. برای نخستین بار، IceCube نشان داده بود که میتوان نوترینوهای بسیار پرانرژی کیهانی را نه فقط آشکار کرد، بلکه از آنها بهعنوان پیامرسانی برای مطالعه جهان پرانرژی استفاده کرد.
اهمیت IceCube صرفاً در ساخت یک آشکارساز بزرگتر خلاصه نمیشود. دستاورد اصلی آن، این بود که نشان داد ایدهای که دههها بیشتر شبیه یک آرزوی علمی به نظر میرسید، در عمل امکانپذیر است: نجوم نوترینویی پرانرژی. از این پس میشد از نوترینوهایی که از دوردستهای کیهان به زمین میرسند، برای شناخت منشأ و سازوکار برخی از پرانرژیترین پدیدههای جهان استفاده کرد. همین تلاش طولانی برای تبدیل نوترینو به ابزاری برای مشاهده کیهان و نقشی که فرانسیس هالزن و همکارانش در شکلگیری و موفقیت IceCube داشتند، سرانجام با اعطای جایزه نوبل فیزیک ۲۰۲۶ به یکی از مهمترین فصلهای این داستان علمی تبدیل شد.

نتیجهگیری:
برای هزاران سال، انسان برای شناخت آسمان به نور نگاه میکرد. بعدها آموختیم همان جهان را در طول موجهای رادیویی، فروسرخ، پرتو X و گاما نیز ببینیم. در دوران جدید، امواج گرانشی پیامرسان دیگری از رویدادهای دوردست کیهانی شدند و راه تازهای برای شناخت جهان پیش روی ما گذاشتند.
و حالا نوترینو نیز به جمع پیامرسانان کیهان پیوسته است...